روزگاري نو free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
بسم الله الرحمن الرحيم
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت...
.
.
.
هرچه گفتيم جز حكايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم!
1. اين وبلاگ بعد از يكسال خاك خوردن، ديگر هيچگاه بروز نخواهد شد!
2. متاسفانه غالب نوشته هاي اين وبلاگ (جز موارد معدودي) در جهت خوشايند ديگران نوشته شده و حتي حديث نفس هم نبوده!
3. ضمن عذرخواهي از تمام دوستاني كه در حدود 2 سال وبلاگنويسي به بنده لطف و محبت كردند، خواهش مي كنم اگر مطلبي از طرف بنده به ناحق و ناصواب در موردشان گفته و نوشته شده، حلال كنند.
4. آغاز دهه چهارم انقلاب اسلامي همراه است با بوجود آمدن شرايط جديد سياسي، اجتماعي، فرهنگي و... بنابراين وظيفه آنانكه خود را مدافع انديشه متعالي حضرت روح الله مي دانند بسيار سنگين تر از گذشته است! بايد خودمان را براي شرايط جديد مهيا كنيم. كه هر تحليل و موضع گيري برابر است با قرار گرفتن در صف لشگريان اميرالمومنين علي (ع) در جمل، صفين و نهروان و همينطور بالعكس در صف لشگريان عايشه، معاويه و خوارج...
...بصيرت و اداي تكليف دوگانهي گمشدهي اين روزهاي ماست. اين سخن حكيمانه مرحوم علامه جعفري (ره) را فراموش نكنيم كه فرمود:
"عظمت و ارزش تكليف بالاتر از آن است كه به رضايت وجدان فروخته شود!"
و متاسفانه اين روزها چه بسيار بودند كساني كه انتظاري از آنها نداشتيم ولي تكليف را در مقابل رضايت وجدان و نفسانيت خود سر بريدند!
5. به آنانكه تا پيش از انتخابات خود را وارث آرمانهاي حضرت روح الله مي دانستند و شعارشان بازگشت به اين آرمانها بود ولي در حال حاضر مباني فقهي و انديشه سياسي حضرت امام در مبحث ولايت مطلقه فقيه و حكومت اسلامي را زير سوال مي برند و آنرا مخالف مشروعيت نظام جمهوري اسلامي مي دانند، براي بار چندم از قول شهيد حكيم آويني عرض مي كنم كه:
"آنانكه معناي ولايت را نمي دانند، در كار ما سخت در مانده اند!"
زيرا
...ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله والله رؤوف بالعباد!
6. نمي دانم جواب آنانرا كه در روزهاي پس از انتخابات براي ادعايي كشته شدند كه مدعيانش هيچ دليل متقني براي اثباتش ارائه نكردند، چه كسي خواهد داد!
7. مطالب اين وبلاگ در پايان ماه مبارك رمضان براي هميشه از بلاگفا حذف خواهد شد!
8. ما كه رفتني شديم، ان شاء الله ايندفعه از قافله عقب نمونم! حلال كنيد!(ديالوگ خداحافظي عباس با حاج كاظم)
يا علي مظلوم!

شبها شب اند و قدر، شب عاشقانه هاست
عالم فسانه، عشق فِسانه ی فِسانه هاست

تصوير ماه را كسي از چاه ميكِشد
شب رو به كوفه ميكند و آه ميكِشد
سمت وقوع فاجعهاي تازه پا گذاشت
مرد غريبهاي كه به دروازه پا گذاشت
افتاد ماه روي زمين و جنازه شد
تاريخ زخم كهنهاش انگار تازه شد
اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه ميكِشند
در شهر، گرگها به زمين پوزه ميكِشند
حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد
پهلوي نخلهاي تناور كبود شد
تو ميرسي و فاجعه آغاز ميشود
درهاي دوزخ از همه جا باز ميشود
بيهوده است موعظه در گوش مردهها
اين شهر خواب رفته در آغوش مردهها
در گوش با صداي تو انگشت ميكنند
فرياد ميزني و به تو پشت ميكنند
افكار مرده در سرشان خاك ميخورد
در خانهاند و خنجرشان خاك ميخورد
در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ؟
رد ميشوي و پاسخ تو سنگ پشتِ سنگ!
رو ميشوي و پنجرهها بسته ميشوند
سمت سكوت حنجرهها بسته ميشوند
ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد!
شب، خانه كرد و شهر پُر از بوفكور شد
روي تن تو اينهمه كركس چه ميكنند؟!
با تو سرانِ خشك مقدس چه ميكنند؟!
حالا كه از مبارزه پرهيز كردهاند
خنجر براي كشتن تو تيز كردهاند
شب ميشود تو ميرسي و ماه ميرود
در آسمان كوفه، سَرَت راه ميرود!
تصوير ماه را کسي از چاه ميكشد
شب رو به كوفه ميكند و آه ميكشد
شاعر غزلهای ناسروده؛ زنده یاد نجمه زارع
با تمام علاقه ام به فکر کردن و نوشتن در "روزگاری نو"، ولی بهتر است که "روزگاری نو" در همین جا و همین پست به پایان برسد... در این مدت اکثر نوشته های "روزگاری نو" بیانگر لحظات و برش هایی کوتاه از حالات و احساساتی بودند که با آنها این مسیر یک سال و خرده ای از زندگی ام را سپری کردم. و در آینده ای نه چندان دور با نگاهی در آنها می توان نموداری از دگرگونیهای روحی نویسنده ی این وبلاگ را ترسیم کرد!
می گویم تحولات روحی زیرا احساس خودم این است که در این مدت، تغییری در نحوه ی نگاهم به مسائل و نوع تفکرم حاصل نشده. بقولی: حقه ی مِهر بدان مُهر و نشان است که بود... و هر چه بوده سعی ای بوده برای نزدیکی به تفکر قلاووزان و راهبران دیروز و امروز... و طبیعی ست که در این دنیای صرفا مجازی، تفکر من برای عده ای غیر قابل تحمل و مضحک و برای عده ای دیگر قابل تحمل بوده باشد. اما هرگز از این اصل غافل نبوده ام که باید پیله ی تنگ "انحصار طلبی فکری" را درید و از ظلمات "خودراست پنداری" رها شد تا به سمت نور "تفکر متعالی" بال پرواز گشوده شود... سخنی که پیشینیان و معاصرین مان آنرا با عملگرایی و دوری از شعار زدگی درآمیختند تا ما در زمانی به نام "اکنون تاریخی" آنرا به عنوان میراثی نامیرا از آن خودمان بدانیم و در این آشفته بازار به هر کس که رجوع می کنی خود را میراث دار "تفکر متعالی" می داند و در چنین زمانی ست که تنقید و انتقاد معنایی پیدا نمی کند جز دشمنی و حسادت با "مدعیان موروثی تفکر" و هر جا که نام "نقد" بیاید در ذهن چیزی به نام "تخریب" متبادر می شود! بگذریم...
1)برای اینکه شاید در آینده مطالبی بنویسم که هیچ تناسبی با اسم و رسم قدیمی وبلاگ نداشته باشه و مطمئنا هم چیزی جز حدیث نفس نباشه، برای همین تصمیم گرفتم که پرونده ی روزگاری نو رو در همین جا ببندم و من بعد با اسم و رسم جدید به نوشتن ادامه بدم... اسمی که مدتهاست دارم بهش فکر می کنم... "ستیز با خویشتن"
2)هر بار که از پله های برقی مترو پایین میرم نگام به تابلوی تبلیغاتی ای میوفته که توو اکثر ایستگاها دقیقا روبروی پله ها قرار داده شده. یه بچه ی تپل و کچل و لخت (البته با پوشک) که داره تو قاب تابلوی تبلیغاتی می خنده... زیرشم نوشته "تشک آرمان"... !!!منم یاد وبلاگ می افتم... واسه همینه که دیگه از این اسم آرمان چندشم میشه! اصلا مگه چیزی از اسم آرمان باقی مونده که من بخوام مدعی ش باشم؟ اینهمه مدعی آرمان و آرمانگرایی... بالاخره یکیشون راست میگه دیگه! این بود که تصمیم گرفتم توو این وبلاگ خودم باشم... بدور از توهمات و تخیلات فکریم که دوست دارم به نام "آرمان" قالبشون بزنم!!! و این شد که تصمیم گرفتم با اسم و رسم حقیقی بنویسم... قبلا هم اگه این کار رو نمی کردم نه به خاطر ترس از از شناخته شدن و یا فرار کردن از زیر بار مسئولیت گفته ها و نوشته هام بود بلکه به جهت مرتبط بودن اون اسم با موضوعاتی بود که بهشون ایمان و یقین دارم... پس حالا که توو این وبلاگ باید با خویشن ستیز کنم، همون بهتر که با اسم حقیقی باشه تا جعلی و مستعار!
3)برای آنکه روی آب بیایی فقط باید سبک باشی... مروارید همیشه ته آب می ماند.(میرزا اسد الله!)
خدایا خسته و وامانده ام!
دیگر رمقی ندارم.
صبر و حوصله ام پایان یافته.
زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است.
می خواهم از همه فرار کنم.
می خواهم به کنج عزلت بگریزم.
آه دلم گرفته!
در زیر بار فشار خُرد شده ام.
خدایا... بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی.
اشک دیدگان خود را به تو تسلیم می کنم.
خدایا کمکم کن!
ماه هاست که کمتر به سوی تو آمده ام.
بیشتر اوقاتم صرف دیگران شده.
خدایا عفوم کن!
از علم و دانش، کار و کوشش، از دنیا و مافیها، از همه ی دوستان، از معلم و از مدرسه، از زمین و آسمان خسته و سیر شده ام.
خدایا! خوش دارم مدتی در گوشه ی خلوتی فقط با تو بگذرانم.
فقط اشک بریزم.
فقط ناله کنم...
و فشارها و عقده های درونی ام را خالی کنم.
ای غم، ای دوست قدیمی من!
سلام بر تو، بیا که دلم به خاطرت می تپد!
ای خدای بزرگ! معنی زندگی را نمی فهمم.
چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است مرا خسته می کند.
اصلاً دلم از همه چیز سیر شده است.
حتی از خوشی و نفرت، متنفرم!
چیزهایی که دیگران به دنبال آن می دوند، من از آن می گریزم!
فقط یک فرشته ی آسمانی است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست [با] او لذت می برم!
...و آن دوست قدیمی من غم است.
من تصمیم دارم که از این به بعد آدم خوبی باشم.
...تنها، آری تنها لذت خویش را در آب دیده قرار دهم!
"شهيد چمران"
"از یادداشت های امریکا"
در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
غم، سرّ سویدایی ست که جز مبتلایانش آنرا قدر نمی دانند و جز آنانکه در بستر غم و درد گام بر می دارند، از این راز سر به مهر التذاذ نمی کنند! هرچند که روانشناسان آنها را به دید انسانی بیمار بنگرند. لیکن در واقع، غم بستر رویش لذتهای حقیقی و پایدار است... و این غم و درد نشینان هستند که می توانند به سهولت از بازار مکاره ی لذائذ و شهوات ناپایدار گذر کنند و به اقیانوس بی کران و آرام خوبی ها متصل گردند...
ای غم! ای دوست قدیمی من! سلام بر تو... بیا که دلم به خاطرت می تپد...
زمين مرده با بهاران زنده خواهد شد و نيز آماده براي روئيدن.
گياه خشكيده با بهاران سبز خواهد شد و نیز آماده برای حياتي نو.
::
بهاران نويد بخش انقلابي ست در جسم و جان مخلوقات. و هم ازین روست که عالم و عالميان انتظار بهاران را مي كشند تا حياتي دگرباره يابند.
انتظار برای تجدید رویش و احیاء پس از مُردگی...
::
انقلاب صيام، بهار دلهاست و با آمدنش روح و جان آدمي حياتي دگرباره خواهد يافت.
آيا در بهار صيام، دلهاي فرو مرده ي ما نيز مجال رویشی مجدد و حیاتی نو خواهد یافت؟!
مِنْ صَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ صِيَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأ...
بسا روزهدارى که بهرهاى جز گرسنگى و تشنگى از روزهدارى خود ندارد...
حَبَّذَا نَوْمُ الْأَكْيَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ!
خوشا خواب زيرکان، و افطارشان!
(امیرالمومنین علی علیه السلام، حکمت 145 نهج البلاغه)
بسمه تبارك و تقدّس
آى در صبح مهآلود كمينكرده
ابرى رعدصدا، صاعقه، زينكرده
پهلوانزاده ي عيّار! تو را هستم
آى لوطىّ مياندار! تو را هستم
زورخانهىْ پدرانت ز غم افسرده
از حنين اُسْتُنِ حنّانه خَم آورده
رخنه افتاده به ديوار فتوّتها
مردمى حيله، زبونى شده قوّتها
رخ مهتاب، نمكزار چروكيده
سنگفرشِ گذر حادثه پوكيده
قُرُق از كوچه ناموس سفر كرده
عصمت آينه را فتنه كدر كرده
چند بر بيخودىِ كوچه شكيبيدن؟
فتنه را از نگه روزنهها ديدن
بوى خون شو كه جهان پنجره خواهد شد
به صداى تو زمان حنجره خواهد شد
استاد علي معلم دامغاني
:1: براي رفع گرفتاري و حل مشكلات همه ي مسلمين دعا كنيد!
:2: بابت نداشتن فرصت براي جواب دادن به كامنتها عذرخواهي مي كنم. اگر در آينده عمري باقي بود، سعي ميكنم جبران كنم.
:3: اينروزها رغبت و فرصت زيادي براي تخصيص وقت مجزا به وبلاگ و وبلاگنويسي ندارم، اما دوست هم ندارم وبلاگ به حال خودش رها باشه. براي همين سعي كردم بعد اينهمه غيبت، كركره ش رو دوباره بكشم بالا!
:4: احساس مي كنم نوشته هام تا حدود زيادي روي خط تكرار افتاده و يكي از دليل هاي نداشتن رغبت وبلاگنويسي هم ميتونه اين مسئله باشه. شايد اگه تصميم گرفتم كه به نوشتن ادامه بدم، كمي متفاوت تر بنويسم. البته چشمم زياد آب نمي خوره!
:5: اصلا شايد براي مدتي فقط "حديث نفس" بنويسم. اينم خودش به نوعي خرق عادت به حساب مياد. حداقل ميتونه شوكي به نوشته هاي رو به موت يك وبلاگنويس خسته باشه! چيزي شبيه به خويشتنْ نامه يا شايد هم جنگ و ستيز با...!!!
:6: فراموش نكنيد كه براي رفع گرفتاري و حل مشكلات همه ي مسلمين دعا كنيد!
يا علي مظلوم
بسمه تبارك و تقدّس
پيش درآمد:
متن زير چكيده اي از مقاله اي طولاني ست كه خيلي وقت بود ميخواستم بنويسم اش اما به جهت پيشآمدي فرصت نشده بود. تا اينكه ديروز بعد از مدتها شروع كردم به نوشتن، هرچند كه قرار بود چند خط بيشتر نباشد اما هرچه جلوتر مي رفتم طولاني تر مي شد! و حيفم مي آمد كه بعضي مسائل را در آن ذكر نكنم.
براي همين و از آنجا كه وبلاگ جاي نوشتن مقاله هاي طولاني نيست و اكثر خوانندگان هم مثل خودم حوصله ي خواندن مطالب طولاني را ندارند تنها نكات مهمي از اين مقاله ي چند صفحه اي را در اين پست قرار دادم.
عجالتاً به همه ي اينها اضافه كنيد موافقت اسرائيل با آزادي 300 نفر از اسراي فلسطيني در قبال آزادي يك نظامي صهيونيست كه امروز خبرش را خواندم و همچنين عمليات استشهادي ديگري كه در فلسطين اجرا شده.
"به فرموده ي سيد حسن نصر الله روحي و دمي فداه، زمان شكستها پايان يافته و اكنون زمان فرارسيدن پيروزي هاست."
جمله ي قصار:
متن زير را نخوانديد هم اشكالي ندارد. فقط اين جمله ي قصار قدما را فراموش نكنيد:
وقتي شاخ حيواني را كه مطمئناً نصيبي از قوه ي تعقل و منطق ندارد بشكني، ديگر برايت فرقي ندارد كه به تو شاخ مي زند يا نه چون عملا تواني براي آسيب رساني ندارد.
تحليل:
...و حزب الله شاخ اسرائيل را شكست!
::1
ماجرا از آنجا شروع شد كه اسرائيل براي روشن شدن سرنوشت رون آراد كه سال 1986با چتري سفيد رنگ در شرق صيدا به اسارت مبارزين جنبش امل در آمده بود؛ ربودن نيروهاي حزب الله را به عنوان يك استراتژي در دستور کار خود قرار داد!
::2
سال 2000 سران اسرائيل تصميمي ذليلانه گرفتند كه نتيجه ي آن چيزي نبود جز عقب نشيني سريع از جنوب لبنان! به علاوه حزب الله در دروازه ي شبعا 3 نظامي اسرائيلي را به اسارت در آورد.
::3
خواندن خبري كه در روز 15 نوامبر 2000 مانند شوكي در رسانه هاي خبري جهان و از زبان سيد حسن نصر الله منتشر شد نيز خالي از لطف نيست:
سرهنگ حنان تِنِنْباوْم افسر اطلاعاتي ارتش اسرائيل با يك نقشه ي هوشمندانه به لبنان كشيده شد و به دست نيروهاي امنيتي حزب الله افتاد.
::4
سال 2002 اسرائيل با آزادي 400 اسير فلسطيني از زندانهاي مخوف اسرائيل و بازگرداندن 49 شهيد حزب الله و آزاد كردن 17 اسير جنبش مقاومت كه تا سال 1994 ربوده شده بودند به علاوه ي آزادي يك اسير آلماني تبار فقط در ازاي آزادي سرهنگ تِنِنْباوْم و تحويل 3 جنازه ي سربازان اسرائيلي موافقت كرد. سربازاني كه مسئولان مذاكره كننده تا آخرين لحظات تبادل اسرا هم خبري از زنده و يا مرده بودن آنها نداشتند!
::5
حزب الله به عجيب ترين شكل ممكن موبايل هايي را به داخل زندانهاي رژيم صهيونيستي برده بود تا آنها بتوانند به راحتي با خانواده هاشان صحبت كنند!!!
::6
12 جولاي 2006 روزي بود كه در يك غافلگيري، 2 نظامي صهيونيست ديگر به اسارت نيروهاي حزب الله در آمدند و 8 نظامي به هلاكت رسيدند. و از سوي سيد حسن نصر الله شرط آزادي 2 نظامي صهيونيست فقط مذاكره ي غير مستقيم و مبادله ي اسرا بيان شد.
::7
33 روز حملات وحشيانه اسرائيل كافي بود تا سران رژيم صهيونيستي به توصيه ي خير خواهانشان قيد وعده ي آزادي دو اسير و خنثي كردن قدرت موشكي حزب الله و از بين بردن جنبش مقاومت حزب الله را بزنند و قطعنامه ي 1701 سازمان ملل را بپذيرند.
::8
اسرائيل در جنگ شكست خورده بود و گزارش وينوگراد اين مسئله را به صراحت بيان مي كرد.
::9
در روز 16 جولاي 2008 سران اسرائيل در ظاهر براي كاهش فشارهاي داخلي بر دولت و تسكين پيامدهاي دنباله دار آن شكست مفتضحانه، اقدام به تبادل اسرا كردند.
::10
نتيجه آن شد كه 5 اسير حزب الله از جمله سمير القنطار كه محكوم به 400 سال زندان شده بود به علاوه ي 190 شهيد لبناني و عربي در مقابل جنازه ي 2 نظامي صهيونيست مبادله شدند. كه البته باز هم با عمليات داحيانه ي اطلاعاتي جنبش مقاومت تا آخرين لحظه زنده و يا مرده بودن آن 2 نظامي براي سران رژيم صهيونيستي مشخص نبود.
::11
به هر صورت شكست ننگين ديگري در كارنامه ي سياه رژيم صهيونيستي كه خود را مقتدرترين ارتش خاورميانه و چهارمين ارتش مقتدر دنيا معرفي مي كرد، ثبت شد.
::12
با آشكار شدن اين شكست ها بايد گفت كه حقيقتي در حال وقوع است:
صداي خرد شدن استخوانهاي مولود نامشروع استكبار جهاني در خاور ميانه(اسرائيل) زير فشار شكستهاي پياپي شنيده مي شود. همين عاملي ست تا او(اسرائيل) و شريكانش براي فرار از اين حقيقت دست به انتحار بزنند كه در اين صورت نيز عصاي مسلمين كه اينك به اژدهاي موسي بدل گرديده، آمادگي آن را دارد تا مارهاي خدعه و نيرنگ ساحرين قوم سامري را فرو بلعد و به اين سنت محتوم الهي كه جهان قرن هاست انتظارش را مي كشد، جامه ي عمل بپوشاند.
:: :: ::
ما اقرب اليوم من تباشير غدا!
چه نزديك است امروزمان به فردايي كه سپيده ي آن خواهد دميد.
يا قوم! هذا ابان ورود كل موعود، ودّنو من طلعة ما لا تعرفون...
اي مردم! اينك ما در آستانه ي تحقق وعده هاي داده شده و نزديكي طلوع آن چيزهايي هستيم كه بر شما پوشيده و ابهام آميز است...
(فرمانرواي مومنان، علي عليه السلام.خطبه 150 نهج البلاغه)

هله رعد است، هلا برق به پا خواهد خاست
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست...
يا علي المظلوم/.

راوي بخوان!
كه "رستم افسانه" مي رسد...
قديمترها كه هنوز موسيقي به اصطلاح پاپ(مردمي!!!) مثل سلولهاي سرطاني خوش خيم در شبكه هاي تلويزيون ريشه ندوانده بود و اساتيد موسيقي سنتي نيز غالباْ دلیلی برای وارد شدن به عرصه ی مناسبتهای مختص ائمه و اعياد مسلمين نمی دیدند و علي الظاهر هم نمی بینند، "قوالي خواني" تنها نوايي بود كه از شبكه هاي تلويزيون پخش مي شد و به تنهايي بار همه ي كم كاريهاي مسئولان انقلاب و كم توجهي اساتيد موسيقي ملي ــ عرفاني ــ اسلامي! كشورمان را در اين بخش به دوش مي كشيد.
هرچند پيشينه ي موسيقي قوالي به حدود 6 قرن مي رسد و بعضي ها مبدع آنرا امير خسرو دهلوي شاعر فارسي زبان خودمان مي دانند اما همه ي ما موسيقي قوالي را با چهره ي مردي مي شناسيم كه با خواندن اشعاري اردو، پنجابي و بعضا فارسي در ستايش "حضرت حق" و مدح "رسول الله صلوات الله عليه" و "اميرالمومنين علي عليه السلام" و "امامان معصوم عليهما سلام" انسان را به وجد مي آورد. مردي چاق با موهاي نيمه بلند و حركات عجيب دست و سر و گروهي كه با نواختن ساز و هم خواني و كف زدن او را همراهي مي كردند.
نصرت فاتح علي خان يازده سال پيش سكته ي قلبي كرد و "متوفّي" شد اما هنوز با گوش دادن به اجراهاي او مي شود براي لحظاتي به وجد آمد و لذت برد! علي الخصوص اجراي "الاهو" و اكثر اجراهايي كه در مدح "رسول الله صلوات الله عليه" و "اميرالمومنين علي عليه السلام" دارد.
با يك جستجوي نصفه و نيمه در اينترنت مي توانيد به اطلاعات بهتري در مورد موسيقي قوالي و قوال فقيد پاكستاني، نصرت فاتح علي خان دست پيدا كنيد.
يا علي/.
هوا گرگ و ميش است. دانه هاي درشت برف گرداگرد چراغهاي برق خيابان كه تازه روشن شده اند، چرخ مي خورد و به شكل لايه هاي نرم و نازك روي بامها، پشت اسبها، شانه و كلاه آدمها مي نشيند.
"ايوناپوناپف"درشكه چي، سراپا سفيد است و بصورت شبح در آمده. پشتش را تا آنجا كه يك انسان توانايي دارد، خم كرده؛ روي صندلي خود نشسته و كوچكترين تكاني نمي خورد. هر بار كه انبوهي از برف رويش ريخته مي شود گويي لازم نمي داند كه آنها را از خود بتكاند. اسب كوچكش نيز سراپا سفيد است و بي حركت ايستاده. بي شك عميقا در فكر فرو رفته! اگر شما را هم از خويش، از محيط مأنوستان جدا مي كردند و در اين گندآب كه انباشته از چراغهاي غول پيكر، سر و صداي كر كننده و آدمهاي عجول است پرتاب مي كردند، كاري نمي توانستيد بكنيد جز اينكه در فكر فرو رويد!
"ايونا" و اسب كوچكش مدت زيادي ست كه از جاي خود تكان نخورده اند. آنها پيش از موقع ناهار از حياط خانه بيرون آمده بودند و تا همين حالا هيچ مسافري به سراغشان نيامده. سايه ي شامگاه كه بر شهر فرود مي آيد، نور سفيد چراغهاي برق خيابان درخشانتر مي شوند و هياهوي خيابان اوج مي گيرد.
"ايونا" ناگهان مي شنود: «درشكه چي! برو جاده ي ويبورگ، درشكه چي»
آنتوان چخوف
حاشيه:
الآن كه عميق تر به پايان دوران نوجواني و ابتداي جواني مي نگرم چيزي نمي يابم جز فرصتهاي از دست رفته اي كه به سرعت مرا به تلخي اين روزها پيوند زده است. بدون اينكه بتوانم با وقفه اي هر چند كوتاه در خود نظر كنم! حدود ۵ سال كار كردن در محيطي كه تو را به چشم يك چهارپاي فرمانبردار مي نگرد تا يك انسان داراي قوه ي تعقل و اختيار، آنچنان مزيد بر علت بود كه فكر مي كنم در اين سالها جز بافتن ريسماني پيله وار به دور خودْ كار ديگري انجام نداده ام. و ناگزير چند وقت پيش عطاي كار اداري را به لقايش بخشيدم. تا فرصتي بيابم براي فكر كردن و قدم گذاشتن در راهي كه پيش رو دارم!
داستان كوتاه سوگواري چخوف را نيز در همان دوران پايان نوجواني در نشريه اي محلي چاپ كرده بودم كه به تازگي پيدايش كردم. و انصافا هم اين داستان لايق ريش همان دوران است. همان روزها كه از هياهو و بي مروتي شهر و مردمانش خصوصا تهران سخت دلتنگ بودم و با رفقاي گرمابه و گلستان قرار گذاشته بوديم كه در روستاي يكي از دوستان زمين و دد و دامي بخريم و به كشت و زرع و شباني بپردازيم.
چه دوست داشتني بود اين آرزو و چه دست نيافتني...
ديگر اما به چيز ديگري فكر مي كنم. شايد بلندتر و شايد هم حقيرتر از آن آرزو! ولي هنوز هم انسانهاي سرد و بي روح شهرْزده كه ريا زيباترين جامه شان است و با چشمانشان تمام وجودت را غارت مي كنند و لبخند عطوفتشان نيز تنها پوششي ست براي اين راهزني؛ سخت دلتنگ ام مي كنند...
سخت دلتنگم دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن بار تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
بار كن، بار كن، اين دخمه طرّاران است
بار كن، گر همه برف است اگر باران است
من بيابانىام، اين بيشه مرا راحت نيست
بار كن، عرصه ي جولان من اين ساحت نيست
كم خود گير، به خيل و رمه برمىگرديم
بار كن، جان برادر! همه برمىگرديم
اضافات:
ديروز يكي از همسايه ها از حج عمره برگشته بود. دوست داشتم تنها و بدون ابوي به خانه اش بروم و كمي پرس و جو كنم براي روز مبادا! هر چند كه بنا به دلايلي هيچ گاه آرزوي تشرف به حج و عتبات عاليات را نداشته ام و فكر مي كنم همين زيارتِ گاه به گاهِ شاه عبدالعظيم هم از سَرَم زيادي ست! اما اينطور كه حاجي همسايه مي گفت مكه و مدينه هنوز در همان بَدَويتي به سر مي برد كه سالها پيش جلال در خسي در ميقات اش شرح داده...
به هر روي آرزو مي كنم خدا توفيق دهد دوباره به زيارت شاه عبدالعظيم بروم!!! مگر نشنيده ايد كه مي گويند انسانهاي كوچك آرزوهاي كوچك دارند و انسانهاي بزرگ آرزوهاي بزرگ!!! چه كنم كه آرزوهايم مثل خودم كوچك است؟!
به درياهاى بىپاياب برگردان صدفها را
به ماهيها، به شهر آب برگران صدفها را
بگو چيزى كه پنهان آرزو داريد بايد شد
بگو ساحل تهىدست است، مرواريد بايد شد...